تبلیغات
دفتر مجازی خاطرات من
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

این روزا زندگیم خیلی روتین شده هر چی دست و پا میزنم كه یكی از كارای عقب افتادم و انجام بدم نمیشه دوباره همون حس بد فلج بودن و دارم هر شب عذاب وجدان كارایی و كه باید میكردم و هنوزم و بلاتكلیف موندن و دارم و صبح كه میشه هیچ توانی ندارم. دارم به این نتیجه میرسم كه حداقل بهشون فكر هم نكنم كه مبادا این زندگی جذابم خراب شه ... دلم تنگِ برای كرمانشاه حتی با همه سختیا و دل تنگیا ...

امشب یه فیلم دیدم اسمش لیست آرزوها بود تمام مدت فیلم داشتم به لیست آرزوهای خودم فكر میكردم واقعا چرا تا حالا یه لیست از آرزوهام ندارم و اصلا بهش فكر نكردم؟ شاید هیچ وقت بهشون نرسم ولی حق دارم كه بدونم به چی نرسیدم و اصلا ارزش دارن كه برای رسیدن بهشون تلاش كنم؟ از مامان پرسیدم آرزوهاش چیه كلی توضیح دادم تا منظورم و برسونم كه نمیخوام آرزوهایی كه برای خانوادش داره رو بگه میخواستم بدونم مادرم برای خودش چی میخواد ولی نتیجه صحبتام فقط بغض من بود كه بازم باید مخفیش میكردم و اشكی كه بازم پاك كردمش بدون اینكه كسی ببینه. بازم از خودم بدم اومد كه چطوری میتونم مادری رو كه اوج خواسته و آرزوش برای خودش به من بر میگرده رو برنجونم درسته خیلی از حرفاش اذیتم میكنه و زندگی رو برام سخت تر میكنه ولی همیشه دوسش دارم، از صمیم قلبم میخوام كه مامانم به همه آرزوهاش برسه چون لیاقتش و داره.

میخوام لیست آرزوهام و اینجا بنویسم شاید یه روزی بهشون رسیدم و شایدم هینجور آرزو موندن ولی میخوام بدونم از دنیا چی میخوام نمیخوام برای آرزوهام اولویت بزارم شاید آرزوی امشبم باشن شاید آرزوی هر شبم، مطمئنم كه اینا چیزایی نیستن كه چند سال قبل برام آرزو باشن ولی الان هستن و فقط میدونم كه تنها آرزوی همیشگیم این بود كه به آرزوهام برسم حتی اگه دقیق نمیدونستم كه چی هستن.

*میخوام دوباره خالص باشم  و مثل نوجوانیم وقتی با خدا حرف میزنم حداقل خودم بتونم خودم و باور كنم و حس غریبگی نداشته باشم میخوام به شبی برسم كه بدون نیاز و خواسته صداش كنم

*میخوام تو قلبم دیگه این احساس تنفری كه زندگیم سیاه كرده نباشه میخوام تو قلیم فقط عشق باشه میخوام مثل بچگی هام فقط تو رویا باشم و همه تلخی هایی كه از روزگار دیدم و فراموش كنم

*میخوام عاشق كسی باشم كه عاشقم باشه و دوست داشتن و یاد بگیرم

*میخوام از تهِ تهِ دلم شاد باشم و حتی شده برای یك ثانیه از عمق وجودم بخندم

*میخوام بتونم از شادی خودم دیگران و شاد كنم

*میخوام كاری داشته باشم كه بهش افتخار كنم و اعتماد به نفسی رو كه لازم دارم بهم بده

*میخوام یه ماشین داشته باشم كه بتونم همه ایران و باهاش بگردم كه بتونم همه زیبایی ها رو بیینم

*میخوام وقتی زیبایی های آفریده خدا رو میبینم نگم خدایا وقتی میتونی اینهمه زیبایی خلق كنی چرا من باید با یه چشم پر از غم ببینمشون

*میخوام مستقل باشم و دست نیازم فقط به سمت خدا دراز باشه و طلبكار و بدهكار كسی نباشم

خواسته های یه انسان تمومی نداره ولی فكر میكنم اگه یه روز بتونم شاد باشم به همه آرزوهام میرسم.  انشاءالله

 



نوشته شده توسط :* *
جمعه 28 مرداد 1390-01:35 ق.ظ

امروز اولین قدم و برای خوب زندگی كردن برداشتم. همیشه داشتن مسئولیت برای یه كار، حتی اگه كار مهمی نباشه به من امید میده. قراره فصلنامه پاییز به عهده من باشه میخوام تا آخر ماه رمضان آمادش كنم فقط یكم برنامه ریزی و همت میخواد كه صد البته من هر دو گزینه رو دارم.

دیشب یكی از نمره هام كه جدید اومده بود دیدم خیلی ناراحتم كرد ولی قراه كه به گذشته فكر نكنم. میدونم كه درس نمیتونه عامل موفقیت من برای آیندم باشه واقعا دیگه توان سخت درس خوندن و ندارم به همینم راضیم خدا رو شكر همه تلاشم و میكنم بقیش هم ایشاله درست میشه.

امروز همسفر زیارت پارسال مشهدم و دیدم كمتر از یك ساعت با هم حرف زدیدم ولی انگار فقط سر راهم قرار گرفته بود كه من بفهمم هنوز شدت بدبختی یه انسان و نفهمیدم نمیدونم حكمتش چیه كه یه دختر اینهمه سختی و غم و باید تحمل كنه ولی میدونم كه ذهن ناتوان ماست كه نمیتونه حكمتش و بفهمه منم فقط میتونم براش آرزوی صبر كنم و از خدا بخوام كه لقا هم یه روز طعم خوشبختی رو بچشه.

تو این دنیا تو كمترین فاصله ها میشه عمیق ترین تفاوت ها رو حس كرد یكی اوج بدبختیش اینه كه چرا كمد خونشون و فروختن و جلو خواستگارش كم میاره، یه دختری هم مونده كه كجا و چه جوری باید زندگیش و بگذرونه، یكی هم با كلی احساس داره از بی حسی دق میكنه...

میدونم كه هنوز زندگی های دیگه ای هم هست كه باید ببینمشون و درس بگیرم هم از آدمای خوشبخت این دنیا باید درس گرفت هم از بد بخت هاش امیدوارم بتونم درست درس بگیرم و درست تر عمل كنم



نوشته شده توسط :* *
جمعه 21 مرداد 1390-12:42 ق.ظ

نه دیگه نمیخوام از بدیها بنویسم...

شاید باید جور دیگه ای شروع كنم بدون اینكه منتظر یه حادثه یا یه نقطه عطف باشم . میخوام با همینی كه هستم و با چیزایی كه دارم سازگار باشم، میخوام از زندگیم لذت ببرم شاید بدون وجود شادی هم بشه با یه دنیا غم خوب زندگی كرد.

میخوام زندگیم و متفاوت كنم باید یه حركتی به این روح و روان فلجم بدم یاید بخوام.

میخوام پس میتونم ....

توكلم به خداست و امیدم به رحمتش...

پنج شنبه 20 مرداد 1390

11 رمضان



نوشته شده توسط :* *
پنجشنبه 20 مرداد 1390-01:10 ق.ظ

الهی به امید تو

امروز دقیقاً دو ماه و چهار روزه كه از اومدنم به كرمانشاه می گذره شهری كه فكر می كرده جایی می شه برای فرار از همه چیزایی كه آزارم می داد ، فرارم موفقیت آمیز بود همونی كه میخواستم فرار از راهی كه هیچ حرف و حدیثی توش نباشه كه مایه ی شرم خانوادم نباشم ولی در اومدن از چاه و افتادن تو چاله بود.

تجربه زندگی مستقل كه زمانی آرزوم بود حالا شده مایه عذابم ، روزای خوابگاه خیلی غمگینه وقتی كلی درس داری و توانایی خوندنش و نداری وقتی می خوای بهترین باشی ولی بدترینی، همشون دیوانه كننده است . اینجا دوستای خوبی دارم ولی بازم تنهام مثل همیشه تا وقتی كه روح و روانم درگیره هیچ جایی تو این كره خاكی آرومم نمیكنه ، وقتی با خودم درگیرم نمی تونم با اطرافیانم درگیر نباشم ، میخوام خودم باشم ولی نمی تونم هر روزی كه از عمرم می گذره واقعاً یه فرصت و برای جبران از دست می دهم ....دیگه ناله زدن بسه

میخوام از روزای تو خوابگاه اینجا بنویسم كه شاید فردا روزی كه اومدم و خوندمش یادم بیاد كه چه روزایی رو پشت سر گذاشتم. میخوام خاطرات دوران كارشناسی ارشدم و بنویسم كه از دستش ندم میخوام بنویسم از غم غربتم تو كرمانشاه و از بودن با دوستای خوب و بدم ...

من تو یه خوابگاه با 7 تا اتاق ساكنم یه خونه كه برام شده خونه خاطره ها ، اتاق من هشت نفره است و تو اتاق روبروم هم، بچه های كارشناسی ارشد هستن كه دو تاشون همكلاسیم هستن و با بقیشونم دوستم و به طور كلی با همه تو خوابگاه به نوعی دوستم ، تو اتاق ما بیشتر از همه با دوست فسائیم صمیمی شدم كه خیلی دوسش دارم میتونم بگم كه از اینكه این دوستای جدید اومدن تو زندگیم خوشحالم خدای خوب و مهربون با قرار دادن من تو اتاق 5 لطف و در حق من تمام كرده با وجود همه قُر زدنم باید اعتراف كنم عاشق اتاقم هستم، هم اتاقیام و خیلی دوست دارم امیدوارم جوری زندگی كنم كه اونا هم دوستم داشته باشن.

به امید روزای بهتر...

جمعه 10 دی 1389

 



نوشته شده توسط :* *
جمعه 10 دی 1389-01:53 ق.ظ

الهی به امید تو

بیشتر از پنج ماه پیش تو اوج تنهاییم اومدم اینجا رو به عنوان دفتر خاطراتم افتتاح كردم به امید بهتر شدن اوضاع ولی مشكلاتم روز بیشتر شد به اوجش رسید تا جایی كه دیگه طاقت نوشتن رو هم نداشتم تنها خواستم شده بود تغییر وضعیت موجود خدای خوب هم خواستم و برآورده كرد بالاخره فهمیدم خدا هنوز دوستم داره و صدای من و میشنوه و به حرفام اهمیت میده.

الان تو یه وضعیت جدیدم دیگه خونه نیستم دیگه كسی و كه دیدنش عذابم میداد نمیبینم ولی هنوزم غمگینم هنوزم لبم میخنده وقتی دلم گریه میكنه حالا یه نوع دیگه عذاب میكشم ...

نمیدونم میتونم دوباره شادی رو تجربه كنم یا نه ولی وقتی دقیق به خودم نگاه میكنم میفهمم اینقدر آسیبی كه به روح و روانم وارد شده عمیق كه نمیشه دوباره درستش كرد شاید روزای بهتری رو بتونم تجربه كنم ولی سایه گذشته همیشه دنبالمه، میخوام به خودم كمك كنم میدونم دردم چیه میدونم درمونش چیه ولی فلج تر از اونی هستم كه بتونم برای خودم كاری كنم. خیلی خسته ام دورم شلوغه، شلوغتر از همیشه ولی بازم تنهام ...

رو غصه های قبلیم عذاب وجدانم اضافه شده وقتی این بار مامانم و دیدم از خودم بدم اومد واقعاً حقش نبود تنهاش بذارم ولی با اون وضعیتی كه من داشتم بودن هم هیچ كمكی بهش نمیكرد ایندفعه غم و تو چهرش دیدم ، دیدم كه پیر شده ، دیدم كه ...

واقعاً من با مادرم چه كار كردم یعنی واقعاً هیچ راهی برای جبرانش نیست؟ دلم میخواد بدونم سهم من تو این ماجرا چقدر بود؟ كجای كارم اشتباه بود؟ خدایا كمكم كن یه روز جواب همه سؤالام و پیدا كنم.

الان تو یه شهر غریبم خیلی دور از خونه مثلاً به چیزی كه آرزوم بود رسیدم و دانشجوی كارشناسی ارشدم یه زندگی مستقل دارم تو خوابگاهم چیزی كه همیشه آرزوم بود ولی خوشحال نیستم میخوام تلاش كنم برای بهتر بودن اما نمیتونم ، میخوام خود واقعیم باشم ولی نمیتونم

شاید چون هنوز چیزی عوض نشده هنوز مشكل سر جاش، هنوز قلبم خالی از احساس مثبت، هنوز تنهام، هنوز قلب شكستم در حال شكستن، هنوز هزار تا سوال بی جواب تو ذهنم، ولی با همه اینا هر روز میگم خدایا هزاران هزار بار شكر برای اینكه الان اینجام

خدایا شكرت

یكشنبه 30/8/89



نوشته شده توسط :* *
یکشنبه 30 آبان 1389-01:42 ق.ظ

الهی به امید تو

امشب میخوام یه تصمیم جدید بگیرم یه راه جدید برای تحمل زندگی ای که جدیداً خیلی سخت شده، میخوام اینجا درد دل کنم شاید آروم شدم شاید تونستم برخوردم و همونجوری کنم که میخوام اونجوری که شایسته منه.

نمیخوام به ادبیات نوشتم فکر کنم، نمیخوام به حجمش فکر کنم، نمیخوام به غلطای املاییش فکر کنم، فقط میخوام بنویسم هر چی تو دلم . اول میخواستم تو یه دفتر بنویسم ولی دیگه حوصله ندارم به فکر مخفی کردن دفتر خاطراتم باشم اونم خاطراتی که خوشی توش نیست همش سیاهیه، وقتی بچه بودم قصه های تلخ فقط برام یه قصه بود یه داستان تو یه دنیای دیگه که امکان نداشت برای من پیش بیاد هیچ وقت فکر نمیکردم خودم بشم نقش اول یه داستان پر از بد بختی هیچ فکر نمیکردم بزرگترین آرزوم مردن باشه، خدای من فکرشم نمیکردم تنهایی برام لذت بخش باشه به جایی برسم که دیگه دلم نخواد هیچ کدوم از اعضای خانوادم و ببینم.

خیلی تنهام وقتی هیچ احساسی تو قلب آدم نمونه زنده بودن میشه یه عذاب . نمیدونم کجای زندگیم به کی بد کردم که لایق اینهمه عذاب شدم چرا سهم من از دنیای به این بزرگی فقط بدبختی بوده ولی با همه اینا بازم توکلم به خداست همه سعی خودمو باید بکنم که نذارم روزگار شکستم بده باید قوی باشم.

شاید با نوشتن بتونم یه یه راه حل برسم با هر کی درد دل کنم آخرش افسوس حرفای گفته شده برام میمونه با خودم درد دل میکنم و با خدای خودم یه خلوت با خودم باید دعا کنم خیلی بیشتر از قبل که خدا من و ببخشه به خاطر گناه بزرگی که نمیدونم چیه ولی حتماً هست که خدای من دیگه دوسم نداره باید بجنگم نباید کم بیارم . من میتونم چون من خیلی قویم چون من خدا رو دارم چون تنها نیستم چون بالاخره یه جایی خدا دستم و میگیره و من و از این پایین پایینا میکشه بالا نمیخوام اون موقع شرمنده باشم که چرا نا امید شدم از لطف بی انتهای خدای خوبم .

خدایا کمکم کن زودتر به دادم برس خدا جون این بنده ضعیفت طاقتش دیگه تموم شده.

شنبه 26/4/89 ساعت 1:40 بامداد

 

 



نوشته شده توسط :* *
شنبه 26 تیر 1389-01:02 ق.ظ